خاطــره

            سالمندی مقطع عجیبی از زندگی انسان است. خوابش کم می شود و شب هایش بلند و پرمعنا. از امروز چیزی درخاطرش نمانده اما گذشته های دور را چنان به خاطرمی آورد که گویی ثانیه ای از آن نگذشته است. آدم های گذشته به عکسِ آدم هایی که هرروز درخیابان از مقابل چشمش می گذرند، سایه نیستند. رنگ دارند. بوی تن شان و صدای پاهای شان درمعبر خاطره مانده است. صدا شان ، چه زیبا چه زمخت ، هنوز درگوشش طنین دارند. دربیداری های شبانه ودرخوف ووحشتِ فراموش شدن و دلزدگی ازدنیایی که احساس می کنند دیگرمال آن ها نیست، معجزه وار سرمی رسند و او را که چون غریقی درمرداب خیال، دست به سوی آسمان برافراشته است، برمی گیرند و بربرگ نیلوفرمی نشانند. معجزه ی یاد. گاه می میراند و آسوده می کند، گاه زندگی می بخشد و گاه شاعر می کند و این آخری رفیع ترین است.

            نامش ” مریم ق ” بود. نخستین بار دربیمارستان اعظمی خرم آباد که بعدها تند و تند اسم عوض کرد و حالا نمی دانم چه نام دارد، دیدمش. پدرش خونین و بیهوش روی برانکار افتاده بود و مریم پایین پایش می پلکید. هنوز یکسالش نشده بود. نشانی اش را خواهرم که در درمانگاه پلدختر کار می کرد، داد. گفت یک کامیون شماره شیراز در جاده پلدختر با اتوبوسی تصادف کرده، همسرراننده ی کامیون مرده است و کودک را با پدربه بیمارستان خرم آباد برده اند. این همه ی چیزی بود که از مریم می دانستم و می دانم. غروب آفتاب به بیمارستان رفتم. هیچکس نبود تا اجازه ی بردن مریم را از او بستانم. بچه را بغل زدم، یک یادداشت و نشانی به لباس پدرش سنجاق کردم و برای خرید شیرو پستانک و پوشک به سمت داروخانه دویدم. درآن چند ساعت هیچ، حتی قطره آبی نخورده بود. تا دست و پایش را بشویم، بچه هایم شیشۀ شیراو را به کمک مادرم حاضرکرده بودند. با تمام گرسنگی و ضعفی که ازچشم های بی حالت او پیدا بود، شیشه را نگرفت. شیررا با قاشق چای قطره قطره به دهانش ریختم. کمی آرام گرفت و خوابید. بیدار که شد آن را هم نپذیرفت.

فهمیدم جزسینه ی مادر هیچ چیزبه دهان نگرفته. بیچاره شده بودم. مادرگفت باید کسی دراین دورو برها بچه ی شیرخوار داشته باشد. ساعت ده شب چادربه سرکردیم و بچه به بغل راه افتادیم. هنوز زمان زیادی از انقلاب نگذشته بود. تلویزیون ازساعت ده به بعد دیگربرنامه نداشت. بیشترمردم درخواب بودند. از دورصدای پارس سگ می آمد. پرسان پرسان یک زن زائو را پیدا کردیم. با اکراه ما را پذیرفت. مریم گرسنه تر از آن بود که سینه ی زائوی نحیف را رها کند. شرم زده اما ناپشیمان صبرکردم تا سیرشد و دوباره خوابید. آن شب تمامِ شب با او که حالا دیگربهانه ی مادرش را می گرفت بیدارماندم وتا صبح که او را در محله ای دیگر به زائوی دیگری که نسبت نزدیکی با ما داشت، رساندم، قدم زدم. سه روزبعد پدرِ بچه به هوش آمد، اقوامش را درشیراز خبرکرد، چندتن زن و مرد داغدیده آمدند، مریم را ازآغوش مان جدا کردند و بی آن که نشانی به جا بگذارند، رفتند. اما قصه ی آن مهمان کوچک درآن جا تمام نشد. دو خانواده سال ها درپی ِ او گشتیم و نیافتیمش. هرسفرمان درادامه رو به شیراز داشت. شیرازچنان عزیزشد که گویی جان مان را درآن به امانت گذاشته ایم. می دانم مریم زنده است. اگرقرارنبود زنده بماند، سه مادردرسه شبِ بی مادری درخدمت او قرارداده نمی شدند. کمی کمتراز چهل سال دارد. درموهای برادرشیری اش چند تار سپید افتاده. .مریم هم باید همین طورباشد. درآن سه روز لبخندی روی سیمای سبزه گون اش ننشست. چشم هایش به سختی اعتماد می کرد. که اگرمی کرد…

            سالمندی با دل آن نمی کند که با جسم. دل نازک و شکننده می شود. چشم رنگ آرزو می گیرد. دلم می خواهد مریم پیدا شود و سایه ای که درتلخ ترین و شیرین ترین روزهای زندگی ام، درخیال، با غمی بی انتها یا با تبسمی بی همتا درآستانه ایستاده بود و تماشا می کرد، رنگ واقعیت بگیرد. آرزوی محالی نیست. مگرنه زمین گرد است؟

مریم رازانی اردیبهشت ۹۸