دلنوشتۀ یک مادر (نجوائی بااو)       تدوین : جعفری

اندوه سراپای وجودم را گرفته بود، سیاهی و ظُلمت به روح و روانم حکمفرما بود ، چیزی آرامم نمی کرد، آئینۀ قلبم از اندوهی سرد، غباری سیاه گرفته بود ، این غم بزرگ را باید تا ابد باجسم و روانم حمل کنم ، چیزی خوشحالم نمی کرد،زندگی روی خوشش را از من گرفته بود، دیگر، ترنم باران، شبنم برگها ، لبخند گلها، آسمان آبی ، خروش دریا ، هیچ چیز از اندوهم کم نمی کرد.

 داغِ هجرانِ پسرم خوردم کرده بود، باورم نمی شد که دیگر نیست ، دیگر صدایش را نمی شنوم ، نباید در انتظارش باشم ، او رفته است، ولی چرا ناگهانی ، چرا خنجر بردل سوخته ام زد . نازنینم ، دردهایت به جانم ، چه زود از قفس دنیا خسته شدی ، پریدی ، پروازی لایتناهی که به خدایت برسی ،من خیلی خسته ام ، باخود فکر کردم فقط نجوا با خدایم می تواند دوباره روح خسته ودر هم شکسته ام را کمی صیقل دهد، قلم ناتوان بود و می بایست روی ورق نامه ام به رقص در آید، امکان گرفتن همان قلم را نداشتم، یک شب در نیمه های تاریک و غمزدۀ زندگیم تصمیم گرفتم باخالقم تنها باشم و آنقدر بگویم و بنویسم تا شاید این بار گران کمی قلب خسته ام را رها کند.

ابتدا گلایه کردم: خدایا مگر فرزند من چند بهار دیده بود، که این درد ناگهانی زندگیم را بهم ریخت و او را از من گرفتی، مگر او گناهش چه بود؟ می دانستم که جواب همه اینها فقط با اوست، گریه کردم، شنیده بودم کسی که جوان و بیگناه است در عالم بالا در محضر خدای خود در بهشت برین زندگی می کند. اما می خواستم از زبان خدایم به هر وسیله بشنوم تا آرام گیرم و جای خالی اش را زیاد احساس نکنم. او بی صدا رفت ، او مظلوم رفت ، او بی خدا حافظی رفت ، او در کُما رفت ، چندین شب کارم نوشتن شده بود، تا اینکه احساس کردم وقتی می نویسم چقدر سبک و آرام می شوم .

 الهی ، پروردگارا ، اگر عجز و ناتوانی کردم ، به حساب ناسپاسی ام نگذار . چون من مادرم ، اگر خُرده گرفتم به حساب دلتنگی ام بگذار. اگر گریه کردم اشکهایم را باران شستشوی قلب غبار اندودَم قرار بده ، من از خداوند جواب گرفتم :

 که . . . . صبر کنم ،

و او صابرین را دوست دارد.