تدوین : م. سقیانی: (گرد آورنده :   سیمین یوسفی )

تجربیات ۲۰ سالۀ یک پزشک ، چقدر زیباست و به اندازۀ یک کتاب چند صد صفحه ای آموزنده است.

          

سلام

۲۰ سال است توی بیمارستان و درمانگاه نفس می کشم .

 ۲۰ سال است لباس سپید بلند قامت پزشکی را پوشیده ام.

و حالا پس از ۲۰ سال،

فهمیدم ،

دردسر، سردرد می آورد. و درددل از دل درد مهمتر است .

فهمیدم،

عصای پیری و کوری با عصای تجویزی پزشک ها متفاوت است. بیماریها یا ارثی است.

یا حرصی

فهمیدم،

هیچ متخصص قلبی ، قلب شکسته را درمان نمی کند و قلب سنگی و سخت را نمیشود.

پیوند زد و عمل کرد تا خوب شود.

فهمیدم،

جراحی زیبایی برای لبخند روی صورتها شدنی نیست. دلت باید شاد باشد . دلت اگر گرفت

دکتری نیست تا خوبش کند .

و فهمیدم،

دکتر های چشم نمیتوانند. آدمهای بد بین و ظاهر بین را درمان کنند .

تنفس مصنوعی ، هوای تازه می خواهد نه چیز دیگری

هیچ دکتر داخلی ، نمی تواند داخل وجود آدمها شود. وبفهمد در درون  آدم ها چه میگذرد.

فهمیدم،

تب عشق را هیچ تب بری کنترل نمی کند .

قند در دلت آب شود. که دیابت نمی گیری بلکه آرام می گیری !

متخصصهای گوش ، شنوایی تو را بهتر می کنند. ولی خوب گوش دادن را نمی توانند به کسی یاد دهند.

فهمیدم،

سرطان یعنی به یکجای زندگی آنقدر توجه کنی که بقیه زندگی از دستت برود .

فهمیدم ،

بیماران دکترهای اعصاب و روان آنهایی نیستند که پیش روانپزشک می روند. بلکه آنهایی هستند که آدم را روانی می کنند .

فهمیدم،

هیچ ارتوپدی نمی تواند استخوان لای زخم را بردارد  یا درمان کند.

وفهمیدم،

زخم زبان عفونتی دارد به بزرگی افکار و اندیشه

و  فهمیدم،

کینه و انتقام و حسادت با هیچ چرک خشک کنی و آنتی بیوتیکی درمان نمیشود .

فهمیدم،

ویروسهایی هستند. به شکل انسان ، که زندگی آدم را نابود می کنند. و از آنفولانزای مرغی بدترند.

فهمیدم،

خود بزرگ بینی به هورمون رشد ربطی ندارد. و آدمها با فکرشان بزرگ میشوند نه با هورمون رشد.

فهمیدم ،

خون دل خوردن ، مشکل و بیماری خونی نمی آورد . دل پر خون هم فشار خون نمی آورد .

فهمیدم،

فهمید.

فهم….

.

.

و فهمیدم که  . . .  هیچ‌‌ چیز نفهمیدم. . .